تبليغاتX
html> خداوند با صابران است
زندگی مجموعه ای است از آغازها و پایانها و تکرارها ، هر آغازی را پیاینی است وهر پایانی را سرآغازی نو

بنام اوکه بازگشت همه بسوی اوست

خداوندا ، بحق عزت و رحمتت و بحق لطف و عنایتت ، تمامی آنانی که بسویت پرواز کرده اند بالاخص عزیزی که امروز بدیارت شتافت و برای من هم عزیز بود ، از عالیترین نعمتهای بهشتی ات مستفیذ گردان.

امروز یکی از عزیزترین کسانم فوت شد . امیدوارم آقا امام حسین (ع) هیچوقت روحشو تنها نگذاره .

فوت این عزیزو به خانوادش تسلیت میگم و این پیامو میدم تا بدونم ۱۲ مرداد ماه همیشه یاد کسی باشم که از ته دل دوستش داشتم .




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 23:40 توسط ..:: farhad ::..




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 9:18 توسط ..:: farhad ::..

 

اگر تنهاترین تنهایان باشم بازهم خدا هست

                                اوجانشین تمام نداشته های من است .




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 11:56 توسط ..:: farhad ::..

گفتمش نقاش را نقشی از لیلی و مجنون بکش

عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید..............

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا ، تصویری از سقا کشید..............

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

گریه کرد و زینب کبری کشید..................

شهادت مظلومانه پسر پیغمبر ، حماسه ساز عاشورا ، استاد وفاداری و ایمان و صبر ، حسین بن علی را بر تمام آزاده خواهان عالم ، تسلیت میگویم. انشالله به کمک خداوند بتوانیم رهروی هر چند نالایق برای پیشبرد نهضتش باشیم.

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت 23:23 توسط ..:: farhad ::..

من کنت مولاه، فهذا علی مولاه

عید غدیر خم ، عید ولایت عدالت را برتمام شیعیان جهان و دوستان عزیز تبریک میگم.

صبر علی در مشکلات و تلاش و کوشش او در جهت اعتلای قوانین خدا ، رعایت حد اعتدال و انصاف بالاترین و بهترین توشه ای است که منتظران مهدی (عج) و سرابازانش باید به همراه داشته باشند.

ای علی ولایتت ، سکوتت ، صبرت ، ایمانت ، وفاداریت ، وقارت ، گفتارت و کردارت الگوی ماست ، شفاعتمان کن تا بتوانیم بهتر از آنچه هستیم راهت را بپیماییم.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت 19:18 توسط ..:: farhad ::..

بسم رب الشهداء

خب اولا از امروز تغییراتی تو این وبلاگ بوجود اومده . قرار بر این بود که این وبلاگ کلا تعطیل بشه اما چون بهترین کادوی زندگیم بود ، بعضی جملاتشو از قبل عوض نکردم و گذاشتم برای همیشه بمونن ، اما عنوان وبلاگ و نویسندش از این به بعد عوض میشه. البته من چیزایی که مینویسم فقط برای دل خودمه و شاید برای هیچکس دیگه جالب نباشه. این وبلاگ برای من حکم یک دفتر خاطرات را داره . دفتری که قلمش از طلا بود و جنسش از نوع ایمان و عشق .

از این به بعد مینویسم ، برای خودم و برای دلم و خدای خودم.

امروز حدود ۳ روزه که از دوره آموزشی خدمت سربازی برگشتم . دوران جالبی بود. سخت اما زیبا و جذاب. دورانی که به اندازه سنم اندوخته ازش یاد گرفتم. دورانی که فهمیدم با اون ایده آلم خیلی فرق داره.

راستشو بخوایین روزای اول که وارد پادگان شدیم احساس غریبی داشتیم. هنوز نمیدونستیم باهامون چطور رفتار میشه تقریبا بعد از سه روز  فرمانده گروهان اومد و اندکی در مورد مقررات توجیهمون کرد و بعد هم تقسیممون کردن و ما شدیم یک گروهان. بچه های گروهان ما فقط پزشک و فوق لیسانس بودن . روزای اول شناخت کمی نسبت به هم داشتیم . اما کم کم شناختمون بیشتر شد و دو روز در بلاتکلیفی بودیم . روز پنجم فرمانده گردان اومد و کمی صحبت کرد و بهمون گفت که این پادگان از زمان جنگ وظیفه آموزش نیروهای مسلح را بر عهده داره و در طول ۸ سال جنگ، شهدای بزرگی در این پادگان آموزش نظامی دیدن. بهمون گفت که خاک این پادگان مقدسه و آلوده به قدمهای شهدایی است که برای حفظ ناموس و خاک و غیرت این مملکت  جونشون و حیاتشونو فدای ما کردن . در اون لحظه فهمیدم که خداوند از بین اینهمه پادگان منو کجا کشونده . یک جای پاک و با معنا. روز پنجم ملبس به لباس نظامی شدیم و کم کم کارامونو آغاز کردیم. دیگه بچه ها کم کم باهم صمیمی شده بودند و خنده و شوخی گذران لحظات را برامون خیلی آسون کرده بود. بچه ها مون از تمام نقاط ایران و با فرهنگها و سنتهای مختلف گرد هم جمع شده بودند و میشد گفت یکی از تحصیلکرده ترین گروهانهای آموزشی ایران در اون پادگان گرد هم جمع شده بودن. از تهران ، اصفهان ، تبریز ، مشهد ، بوشهر ، شیراز ، سیستان و بلوچستان ، کردستان ، اهواز ، کرمان ، خرم آباد،یزد، شمال ایران و کرمانشاه و ........... بودند . دیدگاهها و فرهنگهای مختلف صحنه های زیبایی را در بحثها خلق میکرد.

روزهای اول بیشتر به آموزش نظام جمع گذشت و برامون خیلی سخت بود و فشار زیادی به بدنهامون آوردند . بعد از پانزده روز کم کم دیگه شرایط برامون عادی شد . و کاهای رزمی و تاکتیکی نظامی شروع شد. کلاسهای تئوری هم کم کم شروع شدن و مربیان عقیدتی میومدن و در مورد اخلاق و ولایت فقیه درس میدادن. البته این کلاسها نصفشون شامل جک میشد و جکها هم اغلب در زمینه مقاربت و سکس و ازدواج و................... بود.اکثرا هم جکهای شمالی میگفتن. خلاصه جو این کلاسها باعث میشد تحمل شرایط برای بچه ها آسونتر بشه . البته در لابلای این کلاسها و جکها و مسایل عقیدتی ، مسایل عمیق فرهنگی هم بیان میشد و دردهای جامعه به تصویر کشیده میشد. چون گروهان گروهان فوق لیسانس و دکترها بود ، برخورد تمام فرماندهان و مربیان آموزشی باهامون خیلی خیلی فرق میکرد و کاملا محترمانه بود.

خلاصه کم کم دوره آموزشی نظامی و رزمی از قبیل آموزش دفاع شخصی و پرش از کامیون در حال حرکت و سلاح و ................... تموم شد و دیگه بدنها ورزیده بودن. بچه ها هم کم کم به جو اونجا عادت کرده بودند و در ساعات استراحتمون هم زدن و رقصیدن و تعریف جک و نماز جماعت و خوندن قرآن و نظافت شخصی همه وقتمونو پر کرده بود . کم کم به روزهای اردو نزدیک میشدیم . دلم میخواد در مورد چهار روز اردو در یک ارسال دیگه بنویسم تا همیشه یادم بمونه چه روزهایی را سپری کردم . مفصل و کامل بنویسم چون بهترین روزهای زندگیم تو این مدت دو ماه محسوب میشد. 

البته اینم بگم تحمل یک دوره ۵۶ روزه بدون مرخصی و ممتد و پیوسته برای هممون اولش سخت بود اما خوندن سوره والعصر در صبحگاه و شامگاه هر روز بهم قدرت تحمل میداد. صبرمو افزایش میداد.چون خوندن این سوره یکی از برنامه های صبحگاه و شامگاههمون محسوب میشد. 

چه زیبا بود وقتی دلت تنگ بود و تنت خسته ، با بچه ها متحد و یکپارچه میخوندیم:

بسم الله الرحمن الرحیم

والعصر،،،، ان الانسان لفی خسر ،،، الا الذین امنوا و عملوالصالحات و تواصو بالحق و تواصو بالصبر   




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 11:38 توسط ..:: farhad ::..